محمد بن حسين البيهقي
956
تاريخ بيهقى ( فارسي )
بود و كار رفتن مىساختند و علامتها فرومىگشادند 1 ، و آن را مىماندند 2 تا كسانى از اعيان كه رسيدنى 3 است در رسند . و تا نماز پيشين روزگار گرفت و افواج تركمانان پيدا آمد 4 كه انديشيدند كه مگر آنجا مقام بدان كرده است تا معاودتى كند 5 . امير ، رضى اللّه عنه ، برنشست با برادر و فرزند و جملهء اعيان و مذكوران 6 و منظوران 7 و گرم براند ، چنان كه بسيار كس بماند 8 و راه حصار گرفت و دو مرد غرجستانى 9 بدرقه گرفت 10 . و تركمانان بر اثر مىآمدند و فوجى نمايشى مىكردند و ديگران در غارت بنهها مشغول . و آفتاب زرد را 11 امير به آب روان رسيد ، حوضى 12 سخت بزرگ . و من آنجا نماز شام رسيدم . و امير را جمّازگان بسته بودند 13 و به جمّازه خواست رفت 14 كه شانزده اسب درين يك منزل در زير وى بمانده بود 15 . و تركچهء حاجب 16 بدم مىآمد و اسبان مانده را كه قيمتى بودند برميكرد 17 . من چون در رسيدم ، جوقى 18 مردم را ديدم ، آنجا رفتم ، وزير بود و عارض بو الفتح رازى و بو سهل اسماعيل ، و جمّازه مىساختند . چون ايشان مرا ديدند ، گفتند : هان 19 ، چون رستى ؟ بازنمودم زاريهاى خويش و ماندگى . گفتند : بيا تا برويم ، گفتم : بسى ماندهام 20 . يكى فرياد برآورد كه رويد كه امير رفت ، ايشان نيز برفتند و من بر اثر ايشان برفتم . و من نيز امير را نديدم تا هفت روز كه مقام 21 در غرجستان كرد دو روز ، چنان كه بگويم جملة الحديث 22 و تفصيل آن . ببايد دانست كه عمرها بايد و روزگارها تا كسى آن تواند ديد . و در راه ميراندم تا شب ، دو مادهپيل ديدم بىمهد ، خوش خوش ميراندند . پيلبان خاص آشناى من بود ، پرسيدم كه چرا بازماندهايد ؟ گفت : امير بتعجيل رفت ، راهبرى بر ما كرد 23 و اينك 24 مىرويم . گفتم با امير از اعيان و بزرگان كدام كس بود ؟ گفت : برادرش بود عبد الرّشيد و فرزند امير مودود و عبد الرّزّاق احمد حسن و حاجب بو النّضر و سورى و بو سهل زوزنى و بو الحسن عبد الجليل و سالار غازيان 25 لاهور عبد اللّه قراتگين ، و بر اثر وى حاجب بزرگ و بسيار غلامسرايى پراگنده و بگتغدى با غلامان خويش بر اثر ايشان . من با اين پيلان ميراندم و مردم پراگنده 26 مىرسيدند ، و همه راه بر زره و جوشن 27 و سپر و ثقل 28 مىگذشتيم كه بيفگنده بودند .